|
عاشقانه
|
خدایا کفر می گویم پریشانم ٫ پریشانم چه می خواهی تو از جانم٫ مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی تو مسئولی خداوندا بر این آغازو پایانم .
موقعی که یه گلدانی شکست هر کسی یه چیزی گفت: حیف شد ......... زیبا بود کوچک بود .... اما وقتی قلب من شکست چی؟ نه کسی فهمید ونه چیزی گفت.
یه جایی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کار باید بکند ؟ من هم زیر آن نوشتم : باید صبر کند. برای بار دوم از انجا گذر کردم زیر نوشته ام یکی نوشته بود اگر صبر نداشت چه کار باید بکند؟ من هم با بی حوصله گی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از انجا گذر می کردم انتظار داشتم زیر نوشته ام نوشته ای باشد . اما نوشته ای روی سنگ یک قبر دیدم: صبر نداشتم........![]()
