|
عاشقانه
|
اکنون که زنده ام...
صبر نکن تا بمیرم...
بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت
خاکسترسرد پنهان کنی
پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد
اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم
دوستت دارم عزیزم
مثالي هست که مي گه:
اگه کسي ديوونت بود عاشق باش
اگه عاشقت بود دوستش داشته باش
اگه دوستت داشت بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه داشت فقط بهش لبخند بزن
اينطوري هميشه يک پله ازش عقب تري
اگه يک روزي خسته بشه يک پله بياد عقب تازه ميشه مثل تو
خودم هم نمیدونم کدوم یکی از اینها هستم.آخه رسیدم ته خط
چون به ديدار دوست می روی ؛ نتوانستم به او بگویم دوستت دارم
ديدار را درياب
کسی چه می داند ؟
شايد فرصتی ديگر دست ندهد
آنگاه پشيمانی سودی نخواهد داشت
درست همان گذشته نشکفته است که آزارت می دهد
همان چيزی که می خواهی بگويی و نمی توانی
کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگويند
دوستت دارم
و سالها دو دلند و اين را بر زبان نمی رانند
روزی می رسد که او رفته است
و عاشق می گريد و فرياد می کند
می دانم که روزی خواهی آمد.......
می دانم که مرا برای ابدیت می بری......
آری می دانم ، می دانم............
یک روز فرا می رسد که می آیی و مرا با خود می بری،نمی دانم خوشحال باشم
یاغمگین ،ولی می دانم چه زود چه دیر،می آیی و مرا همراه خود می بری.
مرا می بری ،می بری از این خاک ،می بری از این دیاری که در آن بوده ام.
ولی می خواهم چیزی بگویم ،من می ترسم ،اگر می خواهی بیایی و
مرا همراه خود ببری ، چنان بیا که من شیفته تو شوم
نه آنکه از تو برای رهایی بر همه جا چنگ بزنم
تا از دستانت بگریزم یا اطرافیانم مرا د از دست تو رهایی دهند.
می دانی بعضی وقتها یا روزها هزاران بار می گویم که کاش می آمدی و
مرا می بردی.ولی روز دگر دعا می کردم که از من یادی نکنی،
ولی همه اینها هیچ و پوچ هست.
اگر روزی برسد که تو مرا ببری ،حتم دارم که می بری،
چون تو پایان زندگی من هستی. آری ((ای مرگ )) تو مرا با خود می بری
چه امروز چه فردا........
میدونم اونکه میخوام اینها رو نمیخونه ولی میگم..شاید برای دل زخم خورده و پریشون خودم.!
بهای بودن با تو،گذشتن از جوونی شد
دریغا فصل سبز من،پراز برگای خزونی شد
معتقدم آدمی فقط یک بار عاشق میشه...ولی ای کاش روزگار خلافش رو ثابت کنه...من باختم..
کی فکر میکرد منو به هم نشون بدن مردم شهر
قصه تو مضحکه اهل خیابونم کنه
کی فکر میکرد که عشق تو از اونهمه غرور من
یه کوه گریه بسازه،ابر بهارونم کنه
از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم میشه
همیشه این عاشقه که،به پای عشق حروم میشه


عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب



خیلی دلم برات تنگ شده...خیلی


ایکاش می دانستم با خودت چه می گویی
راستی ! تو هیچگاه با خودت هم سخن می گویی ؟
می خواهم بدانم پاسخ قلبت را چه می دهی
آن هنگام که هوای ِ من در سرت می آید
نمی دانم ... شاید قلبت حتی اسم من را هم نمی داند ...
اما دیگر در و دیوار این خانه هم با تو آشناست
آنقدر از تو سخن می گویم که همه وصف تو را می دانند
با کتابهایم از فکرهایت سخن گفتم
با آینه ها از نگاههایت
با سنگها از صدای ِ پاهایت
و شاید شبها که من می خوابم آنها با هم سخن می گویند
هرکدام از تو چیزی می گویند
یکی فریاد می زند «من آن عکسی را دیده ام که شبها آرام از زیر تخت بر می دارد و قبل از خواب می بوسد !»
و دیگری می خندد «من هزار بار دیده ام که در هر صدایی نشانه او را می بیند و از جا بر می خیزد»
و باز هم از هم می پرسند «راستی اسمش را شما می دانید ؟»
و یکی می گوید «هیچگاه اسمش را نمی گوید... اما لفظ عزیزکم از دهانش نمی افتد... می گوید اسمش را ببرم حرمتش می شکند...»
یکی از آن میان می گوید «ساکت ... دمی دیگر صبح می شود... هنوز نخوابیده ...»
تبسم را فراموش کن لبخنده کم هزینه تو گرانبهاترین هدیه است
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري . نمیدانم با چه زبانی از تو معذرت خواهی کنم فقط دلم میخواهد با تمام وجود داد بزنم که دوستت دارم.و از تو میخواهم اگر این متن را خواندی یکی از بند هاشو در مورد من جدی نگیری و ببخشیم گلم.

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن
به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….امروز با تبسمی شادم کن
به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..
امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا………


عزیزم : گاهی آرزو می کنم کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم ندیدنت را
بخورم، کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از
لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم، کاش چشمان معصومت به
چشمانم خیره نمی شد تا که امروز چشمان من به یاد آن لحظه ها بهانه
بگیرند و اشک بریزند، کاش دوست داشتنم را آنقدر باور میکردی که نمیگفتی بودنم برات هزار مصیبته کاش حرف دلم را بهت نگفته بودم تا که امروز با خودم
نگم: آخه اون که می دونست چقدر دوسش دارم پس چرا در این شب یلدا دل منو اینجوری کرد اون که می دونست چقدر دوسش دارم پس چرا ...........؟؟
ای کاش همیشه کودک می ماندیم و تنها دغدغه مان لجبازی های کودکانه و گریه های بی صدای عروسکمان بود.زمان میگذرد و ما هر چه به جلو میرویم در حقیقت به انتها نزدیک میشویم و روزی خسته از این دغدغه ها و دلنگرانی ها می ایستیم و به گذشته نگاه میکنیم.
گذشته ای که روزی در ان دست و پا میزدیم گذشته ای که روزی امروز ما بود.زمان نابودگر خاطرات است و کودکی شیرین و لذتبخش اما زود گذر آنقدر سریع میگذرد که احساس میکنی همین دیروز بود که به خاطر شکستن بال پروانه ای گریه می کردی و به خاطر کودک دیگری می خندیدی و چه زود گذشت و چه زود فراموش کردیم که ما همان کودک معصوم و ساده ی دیروزیم با ارزوهای کوچک و قلبی که در انها هیچ تردیدی نداشتیم که حالا مثلا مدرن شده ایم و به این راحتی ها عاشق نمی شویم...
ای کاش میشد لحظاتی هر چند کوتاه به کوتاهی یک خنده ی کودکانه از بند این دنیای پوشالی پر زرق و برقمان به گذشته ی خودمان بر گردیم به ان اوایل زندگیمان...
گذشت زمان ما را از همه چیزهای با ارزش دور میکند و حال از ان روزها تنها مشتی خاطره ء تلخ و شیرین به جا مانده.چقدر خوب بود که معنی نگاهها را می فهمیدیم و عشق پاک وکودکانه و صادقانه برایمان پر معنا بود...
به قول سهراب:
من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم کاش ادمها دانه های دلشان پیدا بود
آب انار می پرد در چشمم
مادرم می خندد
رعنا هم....
کاشکی همیشه انقدر بچه میموندم کاشکی هیچ وقت بزرگ نمیشدم کاشکی هنوزم بزرگترین ارزوم داشتن یه دسته بادکنک بزرگ بود کاشکی هنوزم میتونستم دلمو با یه بستنی شاد کنم کاشکی هنوزم حس وو حال بازیهای کودکی رو داشتم کاشکی کاشکی هنوز چهار سال و نیمم بود.