|
عاشقانه
|

آنها که ازاز دور نگاه میکنند و می گویندتو چی کم داری ومن باران اشکهایم را در برابر چشمهایشان پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تایید سری تکان میدهم اما فقط خودم می دانم که هر گاه درون خود را می کاوم به یک غم بزرگ می رسم و آن غم نبودن توست میان همه اینها تو را کم دارم اما افسوس که نمی توانم فریاد بزنم 
تقدیم به امید زندگانیم:
تقدیم به امید زندگانی ام به شکوه شب و شکوه مهتاب . به
اشکهای سوزان روی گونه هایت. تقدیم به خنده های دلنشینت
ونگاه های پنهانت. تقدیم به تو ای خیال من .ای آسمان قلبم
وای سر چشمه ی الهام من تقدیم به تو ای محبوبترین قلبم.
با آمدنت به روح مرده ی من جان دادی ، به زندگی تاریک من نور وجودت را هدیه کردی . زمانی که دلیلی برای زندگی نداشتم آمدی و تنها دلیل زندگی من شدی ، ای تنها دلیل زندگیم ، عاشقانه دوست دارم و گل های محبت و عشق را با تمام وجودم به تو هدیه می کنم ... همیشه صدای گرمت به روح سرد من گرما بخشیده و به من نور امید هدیه کرده ، تنها صدا و یاد توست که در تمام لحظه های عمرم به من آرامش می دهد، تک تک لحظه هام و یاد تو پر می کند . به هر جا که می نگرم تو را می بینم و هر نفسی که می کشم بوی خوش تن تو را استشمام می کنم ، هر نفسم به امید دیدار تو جان می گیرد. زندگی من تنها با وجود تو و عشق تو معنا پیدا می کند . آرزو دارم که تا ابد تنها نگاه تو در چشمانم نقش ببندد و دستانم تنها دستان تو را لمس کند و نفس هایم تنها گرمی نفس های تو را احساس کند.
*عشق من ، امید آخرینم ، می خوام بدونی که با تمام وجودم دوست دارم و عاشقتم*
هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم
نمی خواستم رفتنت را ببینم
هرگز ! آری هرگز باور نمیکنم که روزی چنین مرا ترک کنی
افسوس! افسوس که صدای قدمهایت با تپش های قلبم یکی است
پس من همچنان میخواهمت
هر چند که رفتی
اما هنوز هم عاشقانه می سرایمت !
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یک حرفی بزنم که دیگه تنهام نزاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد اسم تو . تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون می زنه
امشب می وخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب درنیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها بری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلای مریمه
کاش زمان متوقف ميشد و من براي لحظه ها ميتوانستم در چشمان پاک و زلالت نگاه ميکردم،تا سياهي خود را کمتر از انچه که هست در پاکي چشمانت جستجو کنم!
کاش گرمي دستان تو دست هاي يخ زده ام را گرما مي داد،کاش لبخند هاي تو براي هميشه من جاويد مي ماند.کاش آنطور بي رحمانه ترکت نمي کردم و تو را تا ابدي دور در انتظار واژه هايم قرار نمي دادم!
اشتباه من بود،کاش تورا نمي شناختم و واژه هايت را همکلام واژه هايم نميدانستم.کاش آنقدر مهربان نبودي و آنطور معصومانه به من چشم نميدوختي!کاش مرا جوري که بودم نميشناختي.عاشق،دلبسته و آنطور که تو ميگفتي:پاک...!!!
نميدانم شايد سالهاست کنج دلت خاک ميخورم؛اما مينويسم که در قلبم مي ماني.تا ابد.
دوستت دارم محبوب دل شکسته من
امروز غروبی بازم دلم گرفت...بدجوری هواتو کرده بودم...
رفتم کنار ساحل ...
ماه امشب چقد قشنگه...
کاشکی اینجا بودی و با هم ماهو تماشا می کردیم...
دلم داشت می ترکید.دوس داشتم حالا که تنهام راحت گریه کنم اما نمیخوام کسی صدای
شکستنمو بشنوه...
تصور اینکه یه روزی باید تنهایی بشینمو تو حسرت یه لحظه دیدنت بسوزم
داشت دیوونم می کرد...
کاش اینجا بودیو دستای سردمو می گرفتی تو دستات...
دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه...
یه عمره حال و روز من همینه...
کسی به پای گریه هام نمی شینه...
بازم دلم گرفت و گریه کردم...
یاد حرف اون روزت افتادم که سرم داد زدی و گفتی :
«همش تقصیر توئه»
دلم گرفت- راستش دلم کلی واست سوخت.حق با تو بود.من با وجود همچین موقعیتی نباید...
اما تو قراری با من نداشتی.
اولا می گفتی یه وقتی فکر نکنم که تو تا آخرش باهام می مونی...
با این حرفت خیالمو راحت کردی...
تو حتی یه بارم نگفتی دوسم داری...
بزور میخواستم ازت بشنوم ...
یادت میاد ازت قول گرفتم هر روز بگی دوسم داری؟
راستش حالا خیلی پشیمونم...
چون با همین کارایی که ازت خواستم بیشتر از قبل دیوونت شدم...
عاشق تر از دیروز...
کاش مثل قدیما به حرفای عاشقونم می خندیدی و مسخرم می کردی...
اون موقع علاقه ها کمتر بودن...
عزیزحالا دیوونت شدم...با کارات...نگاهات...تغییر رفتارات دیوونم می کنی...
دارم به این واقعییت میرسم بی تو میمیرم...
من عاشق همین رفتاراتم...دیوونه ی ...
اما حالا چی؟ چیکار کنیم؟
کی به داد دل بیقرارم میرسه؟
با علاقه ای که بهت داشتم و دارم و خواهم داشت با عشقم- اذیتت کردم...
تو من و می بخشی؟
هوستو کردم گلم....
تو دنیام هیچ غصه ای ندارم جز تو و دوری تو...
بگو گلم...بگو می بخشیم ...
بعضی وقتا لحظاتی هست که واقعا زنده بودنتو احساس میکنی ..
با شنیدن صداش میفهمی که هستی ..بهت جون تازه می بخشه ..
بهت نفس میده ..و .. دوباره نمیخوای از دستش بدی ..
لحظه هایی هست که فقط دو بال کم داری برای پرواز ..
و ای کاش این لحظات همیشه بود و بود و بود و جاودانه می شد ..
و کاش پایانی بود برای همه حسرتایی که در زنده بودنت باید تحمل کنی ..
بودنی که خیلی دوست داشتی نباشه .. ولی .. اجبار ..
آره من فقط تو رو دارم ... و .. یه دنیا پره حسرت و درد ..
بعضی چیزا و بعضی حرفا باورش غیر ممکنه ..
من هستم و فقط سایه ای از تو ..
آره من دیوونه ام .. زندگی من ..شده فقط من و سایه ای از تو ..
من و خیال تو .. بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی خودمو شکستم ..
خیلی سعی کردم .. خیلی سختی کشیدم ..
که به اجبار از تنها بهانه بودنم بگذرم . ولی مگه میشه ؟ مگه میشه آدم
از تنها کسی که بهش نفس میده .. از کسی که بودنشو با اون داره زندگی میکنه ..بگذره ؟
تو از من بریدی؟! شاید به این دلیل که هیچ خوبی نداشتم و ندارم ..
ولی من چی ؟ نمیتونم از کسی ببرم که نهایت همه خوبیاست ..
از کسی که مدام با عقایدش قانعم میکرد و حالا دیگه این عقاید طوری
محکم و ریشه دار ثبت شده که هیچ راه تغییری براش نیست ..
تکلیف من چیه ؟ گناهم ؟ تقصیرم ؟
چرا آدما همیشه باید به جرم عشقشون اینقدر مسخره بشن ..اونم
توسط کی ؟ عشقشون ..
و مدام بشکنن و بشکنن و خورد بشن .. ولی چیزی رو که تو قلبشون حک شده
هیچوقت نتونن پاک کنن .. حتی به قیمت مرگشون ..
چرا عشقم باید یه جایی بین مرگ و زندگی رهام کنه و یه دنیا سر درگمی و چیزای نامفهوم
و گنگ .. یه دنیا عذاب و شکنجه .. مگه من انسان نیستم ؟ چرا فکر میکنی که طاقت و
تحمل من باید فراتر از حد باشه ؟ چرا خیلی راحت از کنار همه چی میگذری ؟
فقط از من سوال میکنی ..ولی واقعا یه بار شده اینا رو از خودت سوال کنی گلم؟
چرا فقط به خوشبختی خودت فکر میکنی ؟ چرا فکر میکنی من صرفا میخوام راه زندگیمو
تغییر بدم ؟ چرا به این فکر نمیکنی که اگه من به این حال و روز افتادم صرفا فقط و فقط
به خاطر توئه .. چرا درک نمیکنی .. چرا فقط از من میخوای که گذشت داشته باشم ؟
و من هم خیلی سعی کردم .. حتی به قیمت جونم .. ولی نشد .. چیزایی هست که هیچوقت
نمیشه تغییرش داد .. و عشق تو هم چیزیه که نمیتونم بذارمش کنار ..
من آدم خودخواهی نیستم .. ولی من بهت نیاز دارم .. و این نیاز و احتیاج مدام داره آزارم میده ..
من بهت احترام میذارم .. به حرفات ارزش میدم .. هر طوری هم بگی سعی کردم تا خواسته تو
عملی بشه .. ولی بی فایده ست ..
اینقدر دوستت دارم که یه لحظه هم نمیتونم دنیای اطرافمو آدمای اطرافمو تحمل کنم ..
چرا بیشتر از طاقتم ازم انتظار داری .. وقتی من میگم بدون تو نمیتونم .. یعنی چی ؟
تو به این میگی عادت ؟ ولی عادت میشه یه روز ..دو روز ..فوقش یه هفته بعد محو و محوتر میشه ..
ولی به خدا عشق تو نه تنها کم نمیشه ..بلکه هر روز بیشتر میشه و داغونترم میکنه ..
مگه نمیگی قلبت طوری شده که نمیتونی منو بپذیری ..پس خودتو بذار جای من ..
قلب من طوری شده که به غیر تو هیچ چی رو نمیتونم بپذیرم ..
چیکار باید میکردم که نکردم ؟ ازم خواستی فراموشت کنم قبول کردم ..
ولی نتونستم ..نمیتونم ..دست خودم نیست از عهده ش بر نیومدم ..
بگو باید چیکار کنم ..چرا همش به خودت فکر میکنی ..خودتو بذار جای من ..
خیلی سخته .. بخدا غیر ممکنه .. اشتباه نکن ..من دوستت دارم ..
تا خود خود خداااا .. راضیم سختترین شرایطو داشته باشم ولی .. با تو ..
به خدا قسم از روی دوست داشتنه .. چرا نمیخوای باور کنی ..
تو برا همه فداکاری میکنی .. چرا فکر میکنی با آزار و عذاب من خوشبختی ؟
همه چی گناهه .. پس من چی ؟ دلت ؟ وجدانت ؟ اینطوری راحتتره ؟
تو که نمیدونی عشق به تو مجنونم کرده ..دیوونم کرده .. میفهمی ..
درد من بد دردیه .. دردی که درمونش فقط تویی .. ولی تو فقط انکار میکنی ..
نمیتونم ......... ..به خدا قسم نمیتونم ..
بیشتر فکر کن گلم ..یعنی بودن من اینقدر برات سخته ؟
اگه بودن من برات عذابه ..به خدا نبودن تو آزار و عذاب همه لحظه هامه ..
من که نگفتم جدا شو .. گفتم فقط بذار به عنوان ....... بهت خدمت کنم ..
من هیچوقت تا این حد به کسی خواهش نکردم .. ولی .. بازم التماست میکنم ..
نذار این حسرتا بیشتر از این زجر کشم کنه .. رحم کن .. فقط همین ..
لعنت به عشق که چنان آدم وحقیر وخار می کنه که جایی برای عظمت و
بزرگی نمی گذارداى کاش دیواره دلم از تخته وسنگ بود تا کسی اجازه
ورود به آن را نداشته باشد اى کاش دل تو سینه نبود تا از فراق یار تو آتش
بگیره وآروم آروم بسوزاى کاش اشکی بود تا از دوری وجفای
تو قطره قطره روی گونه هام نقش ببنداى کاش دل همپای عقل بود تا
می فهمیدم تو کی هستی وچه کردی ازت ممنونم به خاطر تمام زخم هایی
که بر قلب ووجودم به یادگار گذاشتی اى کاش این دل لعنتی می فهمید
که دیگه رفتی ورهاش کردی
اى کاش می فهمید ولی افسوس..............
یکی بود یکی نبود. اونیکه بود تو بودی اما اونیکه توی قلبت نبود من بودم. یکی داشت یکی نداشت. تو داشتی اما من یکی رو نداشتم که دوستم داشته باشه. یکی خواست یکی نخواست. اونیکه خواست تو بودی اونیکه نخواست از تو جدا بشه من بودم. یکی گفت یکی نگفت. تو گفتی اما اونیکه به غیر از تو به هیچ کی نگفت دوستتدارم من بودم. یکی موند. یکی رفت. من موندم برگرد.............................
برای عزیزترینم.....
می نویسم برای تو که دوستت دارم
برای تو که معنای واقعی عشق ودوست داشتن را
با قلب پر از عشقت در ذره ذره ی وجودم نهادی.
از عمق قلب پاک وعاشقم می نویسم ......
برای تو که گرما بخش وجودمی.....
ای عشقم......
ترکم نکن که بی تو هیچم دستمو بگیرنگذار بمیرم
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود٬ نمی دونم چیزی بود یا... شایدم نبود.
اما یه چیزیایی بود. یه دخترک تنها بود که تنها سرمایه عمرش دلی بود که خدا بهش هدیه کرده بود.
یه دل پاک و زلال به پاکی آسمون خدا.
دخترک بی پناه فارغ از همه بدی های دنیا دنبال یه دل بود یه دل به وسعت یه دشت پهناور که توی اون چادر بزنه و خونه دلشو بناکنه.
اما اون دختر صبر کرد...
صبر کرد...
صبر کرد...
با هر کسی که برخورد داشت دلشو نادیده می گرفت.
تو وجود هیچ کسی اونی رو که می خواست پیدا نکرد.
دخترک تنها روزی به یه آدم مهربون برخورد کرد.
اون به دختر گفت همه آدمای دنیا بهم بی وفایی می کنند. اما من نه! تو مال من میشی؟
دخترک گفت من فقط دل می خوام! داری؟
گفت دارم...
دختر گفت پس من مال تو... تو مال من...
اون شد مال دخترو دختر شد مال اون.
چه روزای خوبی باهم داشتند. هر روز وسعت عشقشون بیشتر میشد.
دخترک همیشه میگفت دیوونتم فرشته من
همه میگفتند عادت کردی. اما این عادت نبود. خودش فرق بین عادت و عشق رو می فهمید.
دخترک عاشق اون پسره شده بود. یه عشق به وسعت عمق نگاهش.
غافل از اینکه یه روز اون پسر دلش رو میشکنه.
یه روزیه روز باید مثل بقیه آدمها طعم دلشکستگی رو بچشه.
دختر قصه ما نمی خواست این مساله رو قبول کنه.
همیشه خودش رو متقاعد می کرد که فرشته برای من می مونه...
دخترک ورشکسته شده بود. تنها سرمایه عمرش که دل دست نخوردش بود اسیر یه آدم ... بود که مثل یه زندانبان از اون مراقبت می کرد.
اما دختر باید یک دل بشه و تصمیمش رو بگیره.
اون باید می رفت و اون رو تنها میگذاشت.
خیلی سخته...! خیلی سخته...!
سخته وقتی یه کاری رو نمی خوای بکنی اما چاره جز انجامش نداری.
دختر باید تمام خاطرات روزا و شبایی رو که با او گذرونده لای یه برگ مچاله شده دفتر خاطراتش بریزه و اون فرشته رو ترک کنه.
حالا دخترک تنهای عاشق یا بهتره بگم عاشق تنها بین موندن و رفتن٬ بین بودن و نبودن تردید داره.
اما حالا اون پسره سر شکسته برگشته و این دختره است که چاره ای جز رفتن نداره.


