|
عاشقانه
|
تنهای را دوست دارم چون دلم را نمي شکند
تنهايي را دوست دارم چون هرشب به من سر مي زند
تنهايي را دوست دارم چون نا مهربان نيست
تنهايي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تو چطور ميگي که من براي تو کم بودم
مني که عاشق ترين عاشق عالم بودم
تو فقط ديده گريون خواستي
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط يه عاشق خواستي
اما من گذشته از جون بودم
تازه انگار داره باورم ميشه
من و تو سايه و نوريم
تازه انگار داره باورم ميشه
با هم و از هم چه دوريم
بين ما پنجره اي باز نميشه
بين ما قصه اي آغاز نميشه
بين ما هميشه يک ديواره
تازه فهميدم حقيقت داره
تو فقط دست نوازش خواستي
من سرا پا غرق خواهش بودم
تو هميشه در پي بهانه ها
اما من حديث سازش بودم
آره , تو يک دل سپرده خواستي
چه کنم که سر سپردت بودم
تا که هرگز کسي عاشقت نشه
واسه مردم درس عبرت بودم
مني که ساده به خاک افتادم
بايدم ساده بدي بر بادم
راستي لعنت به من ديوونه که
به تو قلبمو چه آسون دادم
تو چطور ميگي که من براي تو کم بودم
مني که عاشق ترين عاشق عالم بودم