تبليغاتX
دلشکسته
عاشقانه

امشب هم...

ولی امشب هم با همه شبها فرق داره

امشب تنها تر و پر غصه تر از بقیه شبها اومدم

خدایا بازم دلم گرفته از این همه ناملایمات روزگار

خدایا چرا سرنوشت ما رو میبره به جاهایی که خودمون حتی تو خواب اون جاهارو نمی بینیم . آخه چرا ؟؟؟؟؟

امشب خیلی غمگینم - امشب دلم میخواد تا صبح بگریم و وقتی از شوری اشکم به خواب رفتم دیگر طلوع خورشید فردا را نبینم . طلوعی که شاید خیلی ها آرزوی دیدن اونرو دارن .

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا  چرا صدامو نمیشنوی .

چرا ؟

خدایا دلم گرفته از بی وفایی یاری که همیشه در عطش دیدارش می سوختم

دلم گرفته از یادآوری لحظات عاشقانه ای که همیشه میترسیدم آنرا به زبان آورم تا نکنه چشم روزگار اونرو چشم بزنه .... دلم گرفته دلم گرفته

مگه تو نگفتی دوستم داری پس چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهام گذاشتی ؟

آخه چرا مگه من چه کردم با تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:56  توسط بنیامین  | 

0

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:23  توسط بنیامین  | 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن پسر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:54  توسط بنیامین  | 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!


خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم


بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم


نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود


از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان


اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام


عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت


چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:


" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:41  توسط بنیامین  | 

خسته ام ..........                         خیلی خسته ام. هیچ وقت توی زندگیم مثل الان دلم نگرفته بود اصلا به هر چی که دارم فکر میکنم حالم به هم میخوره .بیشتر از هر زمانی به معنی کلمه خسته ام پی برده ام.یکی بود که دلم به بودنش خوش بود اونم که هزار ماشالله نمیدونم چرا؟خوشش میاد زجرم بده هر روز یه جور اشکمو در میاره مثلا امروز عیده و من باید خوشحال باشم.خیلی خسته ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:5  توسط بنیامین  |