|
عاشقانه
|
عشق كوتاهه خيلي كوتاه
ولي قصه اش طولانيه خيلي طولاني ، براي همينه كه
همه چيز تموم ميشه ولي اون مي مونه...
تراژدي يك عشق
درد بزرگي داشت ...
بزرگترين، ديوانه كننده ترين و مطلوبترين دردها،
درد عشق...
زندگي مي كرد و در تب توانسوز اين درد مي سوخت
و مي تپيد در بستر اشكها...
بخاطر درد بزرگي كه داشت و
يكوقت كه تصور مي كردند به خواب رفته است،
او ديگر در تب شعله ها خاكستر شده بود
او ديگر از آن خواب بيدار نشد،
مرده بود
بخاطر درد بزرگي كه داشت...
دیگه ازت نمیخوام که برگردی.
پس این اشکها چیست این اشکهای کیست که بی اراده روی گونه ها می غلتد و جاری می شوددستهایم زیر چانه ست از خیسی آن بخود می آیم.در برق نگاهت گم میشوم دوباره دریایی است که موج میزندانتهای این دریای چشمت چیست.انتهای این امواج کجاست!شنا کنان پیش میروددراین دریاباران می باردقطرات باران خودرابه امواج می کوبندودرامواج محو میشونددستهایت روی صورتم می آید و با نوازش مهربانت بر می گردم اگربه خود نیاریم غرق میشوم در این امواج آنقدر می روم در این بی انتهای چشمانت تا به تو برسم.ای کاش تو پیشم می موندی
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
زعشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم
این شعر رو تقدیم میکنم به کسی که وقتی امد تمام زندگیم رو شیرین کرد اما وقتی رفت زندگی رو برام سخت کرد.امیدوارم الان هر جا که هست،با هر کی که هست خوشحال و سلامت باشه نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خواب گاه خستگی این چنین آغاز شد دل بستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تارو پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یاد تو،ما را بس است
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تو را کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کد
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی.